
شماره جدید همشهری بچه ها (شماره 35، اسفند 1391) منتشر شد. در این شماره داستانی از من با عنوان «پسرک گرسنه بود» نیز منتشر شده است.
همشهری بچه ها در هر شمار یک مجله ضمیمه هم برای پدر و مادرها دارد و یک پوستر یا بازی را هم به مخاطبان خود هدیه می دهد.

برچسبها: داستان های من, همشهری بچه ها
می گشت . همه جا به دنبال سوژه می گشت. ولی پیدا نمی کرد. هر وقت می خواست داستانی بنویسد همین اتفاق می افتاد. همه جا را گشته بود. ازاتاق و میز کارش تا خیابان ها و اتوبوس ها ، اما با این که هر بخش از ان ها سوژه ای بود وهر یک داستانی داشت ، هیچ کدام او را جذب نکرده بود. او تکرار را دوست نداشت. چیزی بکر و متفاوت میخواست. فکر کرد کجا می تواند ، به دنبال سوژه بگردد. پارک وبوستان نزدیک بود،هوای خوبی داشت. و از همه مهم تر بچه ها آنجا بودند که هر کدام نمونه ای از یک داستان نیمه تمام بودند. به هر حال به پارک رفت وبر روی نیمکتی روبروییک درخت نشست. خودش آن را انتخاب کرده بود. چون متفاوت بود مثل خودش ، مثل داستان هایش،مثل نظراتش، مثل تفکراتش. رنگ نیمکت رفته بود، کهنه ، به درد نخور و قدیمی بود. معلوم بود روزگاری بسیار عزیز بوده است که تا این حد خراب شده بود. روبرویش درختی بود. سرسبز نبود ولی بزرگ بود ومحکم. قشنگ نبودولی خصوصیاتش آن را در میان درخت های پارک منحصر به فرد کرده بود.بالاخره بررسی هایش تمام شد. روی نیمکت نشست.نیمکت باجیرجیر مختصری آمدنش راخوشامد گفت. به درخت نگاهی انداخت. به این فکرافتاد که هفته بعد نیز به دیدن درخت بیاید. بعد دوباره یاد داستان افتاد. به کاغذ هایش نگاهی کرد.دوباره فکرش پیش درخت رفت. باخود گفت،حیف است درخت برای تبدیل شدن به کاغذ ازبین برود . کمی فکر کرد. وبعد نظر خودش را نقد کرد: درخت از بین نمی رود و فقط تغییر می کند.از آن به بعد جزئی از کاغذ میشود و با دیدگاه کاغذ می بیند و زندگی می کند. تغییر ماهیت اصلی زندگی بود. همه چیز و همه کس تغییر می کند.باز به درخت نگاه کرد. این دفعه از بالا به پایین. ریشه هایش زمین را محکم گرفته بود. در همین لحظه صدایی شنید. مادری پسرش را صدا می زد تا با هم به خانه برگردند. بازگشت ... . سوژه ای در ذهنش جرقه زد. آن را نگه داشت و پرورش داد و آن گاه داستان در ذهنش آغاز شد: «زمین خسته بود. خیلی خسته. تمام رازها و رمزهایی که در طی این سال ها دیده، شنیده و چشیده بود را نگه داشته بود. از همان روز اول آفرینش. در سرما و گرما، بهار، زمستان، دوره های خوب و دوره های بد، در زمان مرگ، در هنگام تولد، همه همه او بود. او اشک ها و لبخندهای زیادی را دیده بود. افراد پیر، جوان، نوزاد، جاهل، عاقل، ثروتمند، فقیر و هزاران هزار فرد دیگر را دیده بودو حرف های شان را شنیده بود. همه آنها روی او پا گذاشته بودند، روزی آمده و روزی رفته بودند. ولی او آنها را ثبت کرده و به خاطر سپرد و از آنها تجربه آموخت. می دانست که اگر می توانست صحبت کند بسیاری از مردم دیگر اشتباه های گذشته را تکرار نمی کردند و زندگی های بهتری داشتند. اگر همه رمز و رازها و سرگذشته اجدادشان را می گفت، اشتباه ها دوباره تکرار نمی شود. ولی نمی توانست. او مجبور یا درست تر بگوییم محکوم به دیدن و سکوت کردن بود. به غیر از درختانی که درون او کاشته بودند، توجهی به او نداشتند. مگر وقتی که چیزی روی زمین می افتاد و آن ها خواستارش بودند. آن گاه صورت شان را از نزدیک می دید. چشم های شان در طمع پول، قدرت و شهرت می درخشید. زمین دلش سوخت. آن ها را دوست داشت. برای همین پناه شان داده بود و امکانات زندگی را به آن ها داده بود ولی آن ها هنوز نمی دانستند طبیعت متعلق به آن ها نبود، آن ها متعلق به طبیعت بودند. سعی کرد راهی پیدا کند. به فکر درختان افتاد. به غیر از خانه ها که زمین، آنها را عامل جدایی انسان ها می دانست درخت تنها رابط بین او و بشر بود. پس از طریق ریشه های درخت که در او فرو رفته بودند، رازها و رمز ها و تمام چیزهایی که تاکنون دیده بود را به درخت انتقال داد. درخت خودش هم از تغییری که درونش رخ داده بود تعجب کرد. یک دفعه سرشار از سخنانی شد که به درد دل می مانست. انگار طاقت زمین تمام شده بود و حرف هایش کهنه و قدیمی بود. صندوقچه دلش را خاک گرفته بود و اکنون که کسی بود که با او حرف هایش را در میان بگذارد. احساس سبکی می کرد. از آن روز دنبال اطلاعات بیشتری گشت تا به دوستش انتقال دهد. تغییر در درون او بود. درخت در حال انفجار بود. شاخه هایش از اطلاعاتی که می دانست می لرزید. به دنبال کسی می گشت تا آن همه اطلاعاتی که می دانست را به او انتقال دهد. یاد انسان ها افتاد. انسان ها. هر روز حداقل صد نفر از آنها را می دید. یکی را انتخاب کرد. از رنگ هایی که درون ذهن او بود خوشش آمده بود. برای همین وقتی آمد تا میوه ای از او بچیند میوه را از اطلاعات پر کرد. انسان میوه را خورد. میوه اطلاعات را به جای معده به مغز او رساند. ناگهان در درون او تغییری به وجود آمد. تصمیم گرفت اطلااعات خود را به دیگران نیز بگوید. بعد، کم کم با خود فکر کرد که روزی که دیگر نباشد اطلاعات را چگونه به دیگران بگوید. به فکر اختراع کاغذ افتاد. تنه درخت را برید. از آن کاغذ درست کرد. درخت با اینکه تغییر کرده بود ولی رازها و رمزهای زمین را فراموش نکرده بود. برای همین به دنبال افرادی گشت که میل به تغییر داشتند. آن ها به نوعی انتخاب شده بودند. انتخاب شده بودند که با نگاه و دیدگاه خودشان رازها و رمزها را از دل کاغذ بیرون بیاورند ومنتقل کنند. درخت به آنها می گفت: «فرستاده». زمین آنها را انتخاب شدگان می نامید و انسان ها به آن ها «نویسنده» می گفتند. آن ها با هر اسمی متفاوت بودند، چون به نوعی انتخاب شده بودند.»
***
برچسبها: داستان های من
1. جریمی با بغض گفت : « نمی خواهم اژدهایم، تایمت، برود. برای این که دوستش دارم. نمی توانم از دستش بدهم.» خانم یاسنت پریست آرام لبخند زد وگفت: « آنچه را که واقعا دوست داری هرگز از دست نمی دهی. هیچ وقت. موجودات، مردم، اژدهاها ، همه وهمه دیر یا زود از بین می روند. نمی توانی نگه شان داری ، همان طور که نمی توانی نور ماه را نگه داری . ولی اگر روی تو تاثیر گذاشته باشند ، اگر در درون تو باشند ، آن وقت همچنان مال تو هستند.تمام دارایی تو در زندگی ، چیز هایی هستند که در قلبت نگه میداری.» (جریمی وجوجه اژدها، بروس کوویل ، محبوبه نجف خوانی ، تهران ، آفرینگان ، ققنوس، چاپ اول، 1388 ، ص174و 175»
برچسبها: یکی دو پیرهن, بندها و پندها
برچسبها: یکی دو پیرهن, بندها و پندها
برچسبها: یکی دو پیرهن, بندها و پندها
برچسبها: یکی دو پیرهن, بندها و پندها
برچسبها: یکی دو پیرهن, بندها و پندها
(نذر حضرت ابوالفضائل)
آب، تنها بهانه بود
برای شما که دلی به وسعت دریای بیکران
و قلبی به زلال جاری بی انتها داشتید.
آب، تنها بهانه بود
برای شرمساری دل ها
و دیده های سیراب از پلشتی قدرت و ثروت.
آب تنها بهانه بود، و آینه
آینه ای که رو به روی ساحران سیاهی نهادی
شاید که زشتی خویش را در آن به نظاره بنشینند
و جامه جان به آب توبه بازشویند.
راستی را چه در سر داشتی
آن گاه که دل به دریا زدی
و دست بر آب ؟
بر این گمانم که بیش از تشنگان حرم
دل نگران تشنگان قدرت بودی
که دل و دین را مهریه عروس خباثت کرده
و اخلاق را به پای قدرت وانهاده بودند.
آنان که لحظه لحظه عبادت خویش را
در سودایی خام
و به ثمنی بخس،
با سکه های سیم و زر تاخت زده بودند.
***
ای زاده بانوی آب
و ای اکسیر خیر کثیر !
آب بهانه بود
برای شما که جرعه نوش باده معرفت بودید
و پروای دار قلب های خشکیده؛
که مرتع شیطان
و مزبله دنیا شده بود.
****
اینک ای ماه منیر
ای وارث آب و آفتاب
و ای سقای ساقیان ثاقب !
دیگر بار
کام ما را از شراب شریعه شعور
و مصطبه سرمد اخلاق
سیراب کن.
مشام جان ما اینک
بیش از هر زمان دیگر
چشم انتظار آن مَشک مُشک بوی است.
آن را از ما دریغ مدار.
(تاسوعای 1391 ش)
برچسبها: حضرت ابوالفضل
«دوباره چشمم به دستبند می افتد. از خودم می پرسم: «اگر خاله زنده بود و می فهمید می خواهم یادگارش را بفروشم چه می گفت؟» سعی می کنم توی ذهنم او را تصور کنم. با همان لبخند نمکین و صورت مهربانش. شاید می گفت:« هدیه مال همین وقت هاست؛ وقتی که بتونه مشکل آدمو حل کنه» یا «بهترین یادگاری خاطره خوب آدمه که تو یاد دیگران می مونه، نه یک تیکه طلا». (بوی خوش خاله گلاب، نویسنده: نیلوفر مالک، تهران: موسسه زیتون، واحد کتاب، چاپ اول، 1381، ص 75)
برچسبها: یکی دو پیرهن, بندها و پندها
سال گذشته کتاب بسیار جالبی از یک نویسنده بزرگ و ماهر خواندم. این شخص بهترین نویسنده مرد انگلستان لقب گرفته است. او می گوید: «اگر می خواهید دنیا را از دریچه چشم کودکان ببینید، چهار دست و پا روی زمین زانو بزنید و بزرگسالانی را که بالای سرتان چشم غره می روند و به شما امر و نهی می کنند نگاه کنید.»
حتما تا به الان حدس زده اید که این نویسنده بزرگ کیست. جناب آقای «رولد دال» نویسنده رمان های «آقای روباه شگفت انگیز»، «بدجنس ها» ، «انگشت جادویی»، «چارلی و کارخانه شکلات سازی»، «چارلی و آسانسور شیشه ای»، «جیمز و هلوی غول پیکر»، «تشپکال»، «داروی شگفت انگیز جرج»، «جادوگرها» و «غول بزرگ مهربان» است. امروز می خواهم درباره یکی از بهترین رمان های این نویسنده صحبت کنم. اسم این کتاب «ماتیلدا» است و سرکار خانم پروین علی پور این کتاب را ترجمه کرده اند. این داستان درباره دختر کوچکی است که یک اعجوبه یا نابغه است و استعداد و قدرتی کاملا استثنایی دارد. متاسفانه پدر و مادر این دخترِ فوق العاده، اصلا به او اهمیت نمی دهند و استعدادهایش را نادیده می گیرند و به قول خود نویسنده به او مثل یک پوست زخم نگاه می کردند تا وقتش برسد و او را از خود بکنند و دور بیاندازند.
ماتیدا در یک سال و نیمه گی به راحتی حرف می زد و در سه سالگی با کمک مجله های خانه، خود به خود خواندن را یادگرفت. او در پنج سالگی تمام کتاب های کتابخانه روستای شان را خوانده بود. در پنج سال و نیمه گی به مدرسه ای رفت که مدیر آن خانم «ترانچبول» نه تنها به بچه ها توجهی نمی کرد بلکه از آنها متنفر بود و بلاهای وحشتناکی هم سرشان می آورد. ولی بر عکس او، معلم ماتیلدا خانمی مهربان بود و سعی می کرد به او کمک کند.
ماجرای داستان از جایی شروع می شود که ماتیلدا رازی وحشتناک بین معلم اش، خانم هانی، و خانم ترانچبول را می فهمد و با قدرت استثنایی اش زندگی خانم هانی را نجات می دهد. اگر موافق باشید قسمتی از این کتاب دوست داشتنی را با هم می خوانیم:
«ماتیلدا کاملا آدم را شگفت زده می کرد. در یک سال و نیمه گی گنجینه لغات اش به اندازه و حتی بیشتر از بزرگسالان بود. پدر و مادرش به جای تشویق کردن او به او لقب «پر چانه پر سر و صدا» را داده بودند. در چهار ساله گی خیلی سریع و راحت می توانست بخواند و طبعا دلش برای خواندن کتاب پر می زد. یک روز به پدرش گفت:« بابا می توانی برایم کتاب بخری؟» پدرش گفت: «کتاب؟! کتاب نکبتی را برای چی می خواهی؟» ماتیدا گفت: «می خواهم بخوانمش بابا» پدر جواب داد: ««آخر مگر تلویزیون چه اش است؟ ما یک تلویزیون دوازده اینچی داریم آن وقت تو هوس کتاب به سرت زده است؟! بچه! دیگر داری لوس می شوی ها!»
اگر می خواهید از راز وحشتناک خانم هانی و دیگر ماجراهای ماتیلدا مطلع شوید بایستی این کتاب را مطالعه کنید. امیدوارم آن را بخوانید و لذت ببرید.
مشخصات کتاب از این قرار است:
ماتیلدا، نویسنده: رولد دال. تهران: موسسه نشر افق. از سری کتاب های فندق. چاپ سوم. 1388. قیمت 3500 تومان.
برچسبها: پنجره های شناخت, معرفی کتاب

